قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4744
تاريخ الفي ( فارسى )
و يكى برقوق را كه دولتخانه در خواب بود پيدا كرده گفت : « ايتمش و فلان و به همان الحال قصد تو دارند . » و برقوق آگاه شده بنشست و ايتمش به درون آمده و سلام كرد و فى الحال برقوق از جاى برخاست و كمان را از دست نوكر خود گرفته نزد ايتمش آمد و آنچنان بر سرش زد كه به همان ضربت بيفتاد و گفت : « اى نامرد ، كسى كه ارادهء نشستن سلاطين نمايد به يك زخم كمان از پا درمىآيد ؟ » و حكم به گرفتن او كرده در حال مقيّد شد و همراهانش را مقيّد كرده و هركدام را كه لايق كشتن دانسته كشت و باقى را محبوس كرد . و در مقام احتياط شده نهايت حزم مرعى مىداشت و اكثر اوقات جمعى از خويشان و غلامانش با او بودند و مردم كه به ديدنش مىآمدند اكثر رخصت ملاقات نمىيافتند و بىيراق نزد او مىرفتند . و او طالعش مدد كرده در اين اوقات دو سه كس از امراى معتبر قديم كه با او قرين و عديل بودند فوت شدند و برقوق به كمال اعتبار رسيده هركه را خواست تربيت كرد و با هركه خوب نبود به دفعش قيام نموده سلطنت را مستعد شد . تا آنكه در تاريخ نوزدهم رمضان سنهء اربع و ثمانين و سبعمائه [ - 784 ] دو سه كس از امراى خود را فرستاد كه ملك صالح ، امير حاج را از خانهء سلطان بيرون آورده به جاى ديگر بردند و خليفه و قضات را طلب نموده و خود حاكم شد . و مدت حكومت ملك صالح يك سال و هفت ماه بود و در سلطنت هيچ اختيار نداشت . و برقوق چركس بود و خواجه عثمان نامى او را در قرم خريده بود و به مصر آورده و به يلبغا عمرى فروخته و برقوق در خدمت يلبغا بود تا آنكه يلبغا كشته شد و غلامانش را تمام محبوس نمودند . و برقوق نيز در آن ميان مدتى محبوس بود . و بعد از آن خلاص شد نوكر امير منجك يوسفى ، نايب شام شد ، تا آنكه ملك اشرف ، شعبان ، غلام يلبغا را طلب نمود و برقوق نيز همراه آن جماعت به ملازمت ملك اشرف آمد و داخل لشكريان ملك اشرف شد و بعد از قتل اشرف و منازعت قرطاى طازى با ايبك ، ايبك برقوق را سردار ساخت . و چنانچه گذشت به وقتى كه هركس كه در مصر بود ارادهء خلاف ايبك نمود او نيز به طريقى كه گذشت اظهار خلاف نمود و صاحب اختيار شد تا آنكه بركه را گرفت و رفته رفته به سلطنت رسيد و پدرش از ولايت چركس به مصر آمده و فوت شد و برقوق به ملك ظاهر ملقب شد . و حكام ولايات چون همه تربيت كردهء او بودند ، مطيع شده كسى را مجال مخالفت نماند . امير الطنبغا سلطانى كه نايب ابلستين « 1 » بود ، ياغى شد و يلبغا ناصرى ، حاكم حلب لشكر بر سر وى فرستاد و او چون طاقت مقاومت نداشت به ولايت تاتار گريخت و گفت كه « در ملكى كه
--> ( 1 ) . شهرى در بلاد روم . گويند اين شهر ، به شهر اصحاب كهف نزديك بوده است .